![]() |
![]() |
|
| به پاس لحظه های با تو بودن |
|
توبه اي بايدکرد**
شايدكه شود قفل زنجير شكسته توبه اي بايد کرد شايدكه شود چشم معشوق گريسته توبه اي بايد کرد شايدكه شود قلب مهجور نشسته توبه اي بايدکرد شايدكه شود دل رنجور دگر حيراني توبه اي بايدکرد شايدكه شود دل به صداي چلچله ها نيايش سلطاني توبه اي بايدکرد شايدكه شود گيسوان آسمانم به شقايق رنگين توبه اي بايد کرد شايدكه شود دل زهمه عشق رها توبه اي بايدکرد شايدكه شود رنج زهمه درد شفا توبه اي بايد کرد شايدكه شود دست به پرواز دعا توبه اي بايد کرد شايدكه شود پا به نيايش سر سجاده دل توبه اي بايد کرد شايدكه شود دل چو پرنده پرواز توبه اي بايدکرد شايدكه شودماه به شب شب تابان توبه اي بايدکرد شايدكه شود ليل پريشان سامان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 23:39 توسط موژان |
|
|
آب،بابا... سرمشق هاي آب،بابا ،يادمان رفت رسم نوشتن با قلم ها يادمان رفت گل كردن نگاههاي هم كلاسي در يك نگاه ساده حتی،يادمان رفت ترس از معلم ،حل تمرين،پاي تخته آن زنگ هاي بي كلك را يادمان رفت راه فرار از مشق هاي تو خونه اي واي ننوشتيم آقا،يادمان رفت آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم جديت تصميم كبري،يادمان رفت شعر خداي مهربان را حفظ كرديم يادش بخير اما خدا را ،يادمان رفت در گوشمان خواندند رسم آدميت آن حرف ها زود اما،يادمان رفت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 15:33 توسط موژان |
|
|
پرسید: "به خاطر کی زنده هستی؟"
با این که دوست داشتم با تمام وجود فریاد بزنم "به خاطر تو " گفتم به "خاطر هیچ کس !" پرسید: "پس به خاطر چی زنده هستی" با این که دلم داد می زد "به خاطر دل تو " با یه بغض سنگین بهش گفتم :"به خاطر هیچ چیز" ازش پرسیدم: تو به خاطر چی زنده هستی در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت : "به خاطر کسی که به خاطر هیچ زنده است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 15:16 توسط موژان |
|
|
منو با خودت ببر یک روز از این جا...
غریبه ... اگه فراموشم نکردی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 15:11 توسط موژان |
|
|
هی فلانی
زندگی شاید همین باشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 16:24 توسط موژان |
|
|
عشق را دوست دارم نه در قفس بوسه را دوست دارم نه در هوس تو را دوست دارم برای اخرین نفس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 23:25 توسط موژان |
|
|
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما............................. چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 23:17 توسط موژان |
|
|
میگویمت که زندگی البته سیاهی است .
مگر که در آن انگیزشی باشد.
و هر انگیزشی کور است ، مگر آنکه کنشی در پی داشته باشد ،
و هر کار و کنشی تهی است مگر که عشق در خود داشته باشد.
و به هنگامی که تو با عشق کار میکنی ،تو خود را به خود و به دیگران و به خداوند پیوند میزنی .
خلیل جبران
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم مرداد 1384ساعت 12:58 توسط موژان |
|
|
وقتی سطلی نیست
چه اهمیت دارد
که ته چاه
آب باشد
یا یوسف.....؟؟؟!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 23:37 توسط موژان |
|
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی با چه دلهره ای سیب را از با غچه همسایه دزدیدم
باغبان در پی من دوید سیب را در دست تو دید غضب آلود به من نگاه کرد سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و سالهاست خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم و اندیشه وار غرق این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 16:22 توسط موژان |
|
|
ازت متنفرم٬ به اندازه تمام عشقم ازت متنفرم
آرزو دارم که مرگت را ببينم بر مزارت دسته های گل بچينم آرزو دارم ببينم پر گناهی مرده ای در دوزخی رو سياهی جای اينکه عاشق زار تو باشم آرزو دارم عذادار تو باشم بهتر از هر عاشقی نازت کشيدم در عوض نا مردمی ها از تو ديدم هر کجايی راه خوشبختی نيابی راحت و بی دغدغه هرگز نخوابی هر کجايی آب خوش هرگز ننوشی يا لباس عافيت هرگز نپوشی جای اينکه عاشق زار تو باشم آرزو دارم عذادار تو باشم ای چپاول گر تو ای وحشی تر از ببر وحشيانه هم بميری گر کنی صبر عاشقم کردی و رفتی از کنارم رنگ پاييزی کشيدی بر بهارم ای پری و انس و جن با تو همه قهر مرگ تو آيين بندان می کند شهر
جای اينکه عاشق زار تو باشم
آرزو دارم عذادار تو باشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 15:27 توسط موژان |
|
|
هيشكي از رفتن من غصه نخورد هيشكي با موندن من شاد نشد وقتي رفتم كسي قلبش نگرفت بغض هيچ آدمي فرياد نشد وقتي رفتم كسي غصه اش نگرفت وقتي رفتم كسي بدرقه ام نكرد دل من مي خواست تلافي بكنه پس چشه هيچ كسي عاشقم نكرد... وقتي رفتم نكه بارون نگرفت هوا صاف و خيليم آفتابي بود اگه شب مي رفتمو خورشيد نبود آسمون خوب ميدونم مهتابي بود دم رفتن كسي گفت سفر بخير كه برام غريب و ناشناخته بود اما اون وقتي رسيد كه قلب من همه ي آرزوهاشو باخته بود چهره ي هيچ كسي پژمرده نبود گلا اما همه پژمرده بودن كسايي كه واسشون مهم بودم همه شايد يه جوري مرده بودن وقتي رفتم كسي غصه اش نگرفت وقتي رفتم كسي بدرقه ام نكرد دل من مي خواست تلافي بكنه پس چشه هيچ كسي عاشقم نكرد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 15:26 توسط موژان |
|
|
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هر جند انجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر ارامش تحمل مکن........ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 18:25 توسط موژان |
|
|
دوستت دارم بی انکه مرا دوست داشته باشی دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی و بی خیال این باشی که دلم شکسته است دوستت دارم حتی اگر دلت سنگ باشد حتی اگر هیچ احساسی به من نداشته باشی ولی میدانم دلت یک دنیا محبت است و احساست مثل اب زلال وشفاف می نویسم و می گویم دوستت دارم تا باورم کنی دستت دارم با صداقت بی نهایت تا قیامت (دوستت دارم حتی اگه بازم جواب تلفن نامو ندی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 15:13 توسط موژان |
|
|
دوست دارم تا آخرین باقیمانده ی جانم تو را عاشق کنم
زندگی من درزلالی چشمان توخلاصه شده زندگی من درنفس های بازدم تو جاری شده زندگی من در همین از تو نوشتن هاوسعت یافته نفس کشیدن من تنها با یادآوری زنده بودن توامکان پذیراست همین که گاه نگاه چشمان پر ازعشق یا سردی تو را می بینم برایم کافیست وقانع است که زندگی زیباست اگر روزی از دیار من سفر کنی با چشمانی نابینا شده از گریستن درنبودت جای قدمهایت را برروی سنگفرش خیابان گل باران می کنم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 14:58 توسط موژان |
|
|
کسی را که دوست داری ازش بگذراگر قسمت توباشه خودش برمی گرده اگر هم بر نگشت بدان که ازاول مال تونبوده پس بهترکه رفت.
"شکسپیر (اینو واسه تویی نوشتم که به سختی ازت گذشتم) |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 14:55 توسط موژان |
|
|
وقتی که تو رفتی دلم رو روزنامه پیچ می کنم و توی چند تا جعبه می ذارم و اونقدر محکم می بندمش تا توی راه نشکنه...بعد می رم اداره ی پست که تحویل بدم...تحویل نمی گیرن می گن خیلی بزرگه...نمی تونیم پستش کنیم...بهشون می گم هر چقدر پول بخواید بهتون می دم فقط این بسته رو برای من بفرستید...قبول نمی کنن... با ناراحتی از اداره ی پست خارج می شم و می رم روی نیمکتای پارک می شینم...دلم رو از جعبه در می ارم و روزنامه های دورش رو دور می ریزم...بعد به تو فکر می کنم و اونقدر بهت فکر می کنم که دلم برات تنگ می شه...اونقدر دلم برات تنگ می شه...که می شه اندازه ی کف دستم...تنگ و کوچیک...بعد می رم اداره ی پست و دلم رو تحویل می دم...می پرسن چرا چیز به این کوچیکی انقدر سنگینه؟...نمی دونن که ستاره ای به بزرگی کهکشان و با ارزش تر از تمام ثروتای دنیا توی اون خونه کرده...وقتی که می خوام بر گردم یادم میادکه اگه دلم رو برات بفرستم دیگه خودتو رو هم که توی دلم خونه کردی ندارم و هر وقت که بخوام با تو حرف بزنم دیگه تو نیستی که صدام رو بشنوی...و به حرفام گوش بدی...تو نیستی که به قلبم ضربان ببخشی وتو نیستی که شبا برام لالایی بخونی...با عجله بر می گردم و دلم رو پس می گیرم...نه ببخش اون دیگه مال تو شده...دلت رو پس می گیرم...حالا من تورو با دلت دارم...من ثروتمندترین آدم دنیام...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 14:51 توسط موژان |
|
|
من از درخت خشک حیاط مان که دلبستگی به حیاط ندارد و از آسمان بی ستاره بیزارم زیارت دفترچه هایم بی معناست وقتی کسی به پابوس شعرهای دلشکسته من نمی آید. مرا از اینجا ببر... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 12:44 توسط موژان |
|
|
کنار آشنایی تو آشیانه می کنم فضای خانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 12:40 توسط موژان |
|
|
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را. چشم تو زینت تاریکی نیست! پلکها را بتکان کفش پا کن و بیا. و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد! و زمان روی کلوخی بنشیند با تو و مزآمیز شب اندام تو را مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند! پارسایی ست در آنجا که تو را خواهد گفت: "بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه عشق تر است..." |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 12:39 توسط موژان |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 12:37 توسط موژان |
|
|
امشب دلم خیلی هواتو کرده بود گفتم اگه باهات حرف بزنم یعنی با تو ،از تو و برای تو حرف بزنم شاید حالم بهتر بشه. کودک در خیال، جوان با رویا و پیر با خاطرات زندگی میکنه ولی من با تو و تنها با یاد توئه که زندم و روی این کره خاکی مثل هزاران نفر دیگه که هر کدوم با بهانه ای زنده هستن، نفس می کشم و یه جورایی زندگی مو سر می کنم. نمی دونم راه رسیدن به تو کدوم راهه؟ نمی دونم اگر به آسمون پرواز کنم، فرشته ها نشونی تو رو به من میدن یا نه؟ کاش یه شب تو رویاهام با ستاره ها بودم و بالای آسمون با فرشته ها قدم میزدم تا تو رو ، تک ستاره عشقم رو پیدا کنم. عشق به زندگی را داد می زنیم اما افسوس که در هیاهوی بی رنگ عاطفه ها، بعضی وقتا قلبامون رو در التماس یه کم محبت گرو میذاریم. هنوز فرصت راز و نیازبا نگاهت هست،بذار بگم که هنوز از تو سرشارم،هنوز با توام، بمون! نگو که میری، نگو که برم، بگو که می مونی، بگو که بمونم، هنوز با توام بمون و از لحظه جدایی نگو |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 12:31 توسط موژان |
|
|
ديشب داشتم تورو نگاه ميکردم . وای که چقدر دلم برات تنگ شده بود ٫ اينقدرتنگ شده بود که دوست داشتم همين الان پيشم بودی ! اصلا از ديدنت سير نميشدم ٫ دلم نمی اومد که چشم ازت بر دارم . زل زده بودم بهت ول کنت نبودم حس کردم بايد چشمهامو ببندم ! آروم چشمهامو بستم .... وای خدای من ٫ چی ميديدم !!! تو بودی که پيشم بودی . تو کنار من بودی و داشتی بهم نگاه ميکردی و ميخنديدی . چه هیجانی!٫ باورت نميشه ٫حتی بوی عطر تنت رو هم حس ميکردم . آروم ... سر روی شونت گذاشتم . دوست داشتم تا ابد همينجا و همينجوری بمونم... نميدونم چقدر به همين شکل گذشت که چشمهامو باز کردم . بازم تورو ديدم که داشتی بهم لبخند ميزدی ... اما نه ميشد لمست کرد نه سر رو شونت گذاشت نه حتی عطر تنت رو فهميد ... ميدونی حالا چه قولی به خودم دادم ؟!! قول دادم هر وقت بخوام نگات کنم چشمهامو ببندم و نگات کنم . آره اينجوری خيلی بهتره ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 22:10 توسط موژان |
|
|
با صدای عقربک می گفت عمر می روم بشنو صدای پایم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 22:5 توسط موژان |
|
|
بودن
یا نبودن..... بحث در این نیست وسوسه این است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 22:2 توسط موژان |
|
|
به رود زمزمه گر گوش کن
ـ که می خواند سرود رفتن و رفتن ـ وبرنگشتنها را |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 22:1 توسط موژان |
|
|
من تمنا کردم
که تو با من باشی تو بمن گفتی ـ هرگز هرگز پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز کشت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 21:59 توسط موژان |
|
|
چگونه باز به ماتم نشست خانه ی ما
هزار نفرین باد به دست های پلیدی که سنگ تفرقه افکند در میانه ی ما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 21:58 توسط موژان |
|
|
هنر ماندنی زندگی گذرا قضاوت سخت و فرصت گریزان است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 21:56 توسط موژان |
|
|
ای ستارگان ، ای خورشید
یاری ام کنید تا امروز را بسازم امروز ، فقط امروز ، برای ساختن دنیا کافی است سنت اگزوپری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 21:54 توسط موژان |
|
|
آن زمان که خورشيد
سياهچال را تجربه می کند پنجره خانه من به روی آسمانی باز می شود که زير آن مورچه ای ستاره ای به دوش خود گذاشته
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 21:53 توسط موژان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
موژان محمد رضا موژان |
|
RSS
|