تبليغاتX
آتشي روشن درون شب
به پاس لحظه های با تو بودن
 

هرکس به طریقی دل ما می شکند


بیگانه جدا دوست جدا می شکند


بیگانه اگر می شکند حرفی نیست


از دوست بپرسید چرا می شکند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:51  توسط موژان | 

قلبی دارم به وسعت عشق که در آسمان آن ابرهای شوق می گریند
و مرا مژده ی آسمانی می دهند
که تو خواهی خواند ترانه ی آسمانی را
با وسعتی پر از عشق
در بیابانی پر از ظلم
و اکنون رها باش و آزاد
که تو را چشم در راهند.
      

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 15:50  توسط موژان | 

عشق در همه جا جاری است،

تو نفس هایت را قدری جانانه بکش.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 23:3  توسط موژان | 
 

صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزی طعم شیرین با تو بودن را احساس کنم

به عقربه ها التماس کردم تا تند تر بر روی صفحه ی ساعت بچرخند بلکه

روز موعود زودتر فرارسد و من سرشار از عطر نگاهتو شوم .....................

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 22:59  توسط موژان | 
از کدامين وفا يادت کنم از وفاي روزگاران قديم که هرچه داشتيم در دل بود و بس 
يا از وفاي روز نخستين که هم صدا با هم تصميم گرفتيم وفادار وفاهاي هم باشيم و 

 
ا از وفاي روزهاي گذشته که وفادار شادي هاي هم بوديم و جز شادي براي هم چيزي نمي خواستيم

 
از وفاي روز پايان در حالي که دلامان مي گفتند نه اما

 
زبانهايمان از سر غرور بچه گانه گفتند بله! کاش هيچگاه هيچ غروري بر دل چيره نشود تا آدمها به حرف دلشان گوش مي دادند نه به حرف ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 22:51  توسط موژان | 

یکی را دوست میدارم 

   ولی افسوس او هرگز نمیداند٬

  نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من

                                   كه او را دوست ميدارم

ولي افسوس

   او هرگز نگاهم را نمي خواند

   به برگ گل نوشتم من

                                   كه او را دوست ميدارم

ولي افسوس ٬

او برگ گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند .

به مهتاب گفتم اي مهتاب ٬

سر راهت به كوب او سلام من رسان و گو

                                    كه او را دوست ميدارم 

ولي افسوس

يك ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد .

صبا را ديدم و گفتم٬ صبا دستم به دامانت ٬

بگو از من به دلدارم

                                  كه او را دوست ميدارم

ولي افسوس ٬

ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد

كنون وا مانده از هر جا دگر با خود كنم نجوا ٬

يكي را دوست ميدارم ٬

ولي افسوس...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 16:52  توسط موژان | 
آدمی فقط در يک صورت اجازه دارد از بالا به ديگری بنگرد و آن هنگامی است که بخواهد دست کسی را که بر زمين افتاده بگيرد آنان که عاشقی را ديوانگی نامند يا عاشقی ندانند يا ديوانگی !باری حتما می دانند که عاشقی و ديوانگی هر دو لا علاج هستند. به ديوانه گر می خنديد حرفی نيست به عاشقی خنديدن نا جوانمردی است او وجودش را به تو تقديم کرده و تو پشت سر به او خنديدی و ديوانه خطابش کردی فقط با قلب ميشه همه چيزو ديد چشم قادر به ديدن چيزهای مهم و اساسی نیست زندگی چيزی نيست که انسان از سر می گذراند چيزی است که انسان به ياد می آورد و اين که چگونه آن را برای باز گفتن به ياد می آورد سخن گفتن یک نوع احتیاج است اماگوش دادن یک هنر قبول حقیقت از بیان حقیقت سخت تر است خدا امید را برای جبران غم های آدمی ارزانی داشته مسئوليتی در جهان بزرگ تر از انسان بودن نيست و چه خوب است که تو نيز به آن مومن باشی سه چیز مطلق و فنا پذیر است : آگاهی هستی عشق آن که پرنده نيست نبايد بر پرتگاه آشيانه بسازد
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 16:44  توسط موژان |