![]() |
![]() |
|
| به پاس لحظه های با تو بودن |
|
گفتند ستاره را نمی توان چید...
و آنان که باور کردند.برای چیدن ستاره حتی دستی دراز نکردند. اما باور کن که من به سوی زیباترین ستاره دست یازییدم... و هر چند دستانم تهی ماند.اما چشمانم لبریز از ستاره شد... ستاره های درونت را در شب چشمانت رها ساز و باور کن عشق را هدفی نیست آن چنان که به دست آید در آغوش جای گیرد و یا در آیینه چشمانت به تصویر نشیند باور کن که عشق خود همه چیز است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 19:40 توسط موژان |
|
|
اگر از صبح تا شب ناز در وکنی از اون لبهات صدا ساز در وکنی اگر از صبح تا شب قهر در وکنی از اون مار بـــوآ زهـــــر در وکنی اگر که وویگــولنزج مردم به بنده که این عشق شما خشکه به چنده بازم من وگویم عشقم گرانه همـــه زندگی یعنی عشقــولانه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 19:39 توسط موژان |
|
|
امروز دیگه مطمن شدم که
دوست=یه دروغ نفرت انگیز |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 19:37 توسط موژان |
|
|
پسرها مثل پیام بازرگانیند حرف میزنند ولی به هیچ کدومشو نمیشه باور کنی
پسرها مثل جای پارکند خوباش قبلا اشغال شده اونهایی که موندند یا کوچیکن یا جلوی در خونه مردمن پسرها مثل سیمانند وقتی یه جا ولو میشند باید با کلنگ بلندشون کرد پسرها مثل رادیواند هر چی بخوان میگن هر چی بگی نمی شنوند پسرها مثل لیمو شیرینند اول شیرینن بعد تلخ میشن پسرها مثل کامپیوترند چون فقط خالقشون از منطق درونشون سر در میاره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 19:35 توسط موژان |
|
|
عاشق آن نیست که یک دل به صد یار دهد
عاشق آن است که صد دل به یک یار دهد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 19:34 توسط موژان |
|
|
من به صدای مخملی تو نیاز دارم
انگاه تو برای من دست به قلم میبری؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 19:33 توسط موژان |
|
|
نظرت در مورد یه خواب عمیق , یه بیهوشی یا کما چیه ؟ دلت چی میخواد الان ..؟ دلت نمی خواد یکی با 2 تا دستاش سینه ات رو بشکافه نذار اون گوشت اضافه به اون کار مسخرش ادامه بده ... ؟ چقدر لذت میبرم وقتی گوشامو محکم میگیرم تا صدای فریاد تو یکی رو نشنوم ! هی .!.. تا حالا شده 1 دقیقه نفس نکشی و طعم خفگی رو بچشی ؟؟ شده سرت رو محکم به دیوار کناریت بکوبی .. اونقدر محکم که صداش کرت کنه ؟؟ تا الان شده 10 بار خودت رو بکشی هر دفعه هم یه مثلا مزاحم, مزاحم مرگت بشه ؟؟ نگفتی دلت چی میخواد ! ولی من دلم یه قهقه بلند میخواد از ته دل اونم از نوع مسخرش میخوام اینقدر بخندم که فکر کنن دیوانه شدم .. مجنون شدم .. _ عاشق چی ؟ ها ؟ دلت میخواد عاشق شی ؟ نه .. عاشق نمیشم . هیچوقت !! تو چی ؟ ... دلت میخواد عاشقم کنی ؟ باشه ..! اگه میتونی عاشقم کن ..! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 22:50 توسط موژان |
|
|
هرچه میخواهم غمت را در دلم پنهان کنم
سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 22:43 توسط موژان |
|
|
داني از ميوهها چرا سيب نكوست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:59 توسط موژان |
|
|
فكر كردم اسمان را مي توان تسخير كرد
• آب اقيانوس را با اه خود تبخير كرد • فكر كردم رفتنت را مي توان از ياد برد • هيچ دانستي ؟ دلم را رفتن تو پير كرد • كاش ميشد هيچ كس تنها نبود • كاش ميشدديدنت رويانبود • من دعاكردم براي بازگشت • دستهاي تو ولي بالا نبود • گفته بودي كه فردا ميرسي • كاش روز ديدنت فردا نبود • چرا اينگونه بايد ساده باشم • دلي جاي نگاهي داده باشم • به اميدي كه پايي گذاري • براي تو تمام جاده باشم • کاش بودی تا دلم تنها نبود • منتظر در فکر فردا ها نبود • کاش بودی تا که یاد پنجره • در فراق عشق تو تنها نبود • اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم • اگر جایی کنم پیدا تو را تنها نمی یابم • اگر جایی کنم پیدا و هم تنها تو را یابم • ز شوقت دست و پا گم کرده و خود را نمی یابم • از میان جمع یاران من چه تک افتاده ام • قطره اشکم که از چشم فلک افتاده ام • کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش • ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:51 توسط موژان |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:46 توسط موژان |
|
|
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:45 توسط موژان |
|
|
دل من دل من تنها بود یادت هست؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 16:40 توسط موژان |
|
|
یه نفر...یه جایی تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر می کنه احساس می کنه که زندگی
واقعا با ارزشه پس هر هر گاه احساس دلتنگی کردی این حقیقت را به خاطر داشته باش که یه نفر... یه جایی ... در حال فکر کردن به توست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 21:24 توسط موژان |
|
|
زندگی پوچ است رفیق ؛من و تو رهگذریم
باید بنگریم و بگذریم؛ایستادن خطاست،عاشق شدن خطاست آری،باید بی اعتنا بود،بی اعتنا.... (مرسی مهسا جون) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 21:23 توسط موژان |
|
|
بیاید برای نخستین بار
ماه را به خاطر چاله های سیاهش و ستاره را به خاطر لبه ی برنده اش
دوست بداریم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 19:9 توسط موژان |
|
|
امروز با خودم گفتم چرا اینقدر ناشکرم که نمی تونم بگم
مرغ های من غازن غازهای همسایه مرغ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 19:6 توسط موژان |
|
|
امشب خسته از کشمکشهای بی حاصل,کوفته از شکستهای بسیار از بیهوده گریهای زندگی بستوه آمده ام در رگهایم درد ودر استخوان هایم بی کسی است اما در اوج بی کسی هایم فریاد میزنم کشتی هایم را به دریا فرستاده ام اگر با بادبان ها ودکل های شکسته ام باز گردند به دستانی پناه می آورم که شکست ناپذیر و رحیم است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 23:6 توسط موژان |
|
|
کاش می شد خویشتن را بشکنیم
یک شب این تندیس تن را بشکنیم بشکنیم این شیشه صد رنگ را این تغافل خانه نیرنگ را آسمان دوستی آبی تر است شب در این آیینه مهتابی تر است من نمی گویم کسی بی درد نیست هرکسی دردی ندارد مرد نیست لیک می گویم که فصل سوختن آب را هم می توان آموختن خنده ها را می توان تقسیم کرد گریه ها را می توان ترمیم کرد کزخطر می بارد از این فصل سرد دوستی راباید اول بیمه کرد عشق با لبخند مردم زنده است زندگی هم با تبسم زنده است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 23:0 توسط موژان |
|
|
دیدی ای تنها امیدم آنچه که گفتی شنیدم با خیال خاطر تو از همه کس دل بریدم دیدی ای آرام جانم تاکنون وصلت ندیدم گر به من مهری نداری میدهی از چه نویدم ؟ یا وفا کن یا جوابم کن بعد از این کمتر عذابم کن سرخوش و مست از شرابم کن همچو دوران گذشته تا به کی در فکر شور و شر تا به کی در فکر سیم و زر لحظه ای در خاطرت آور عهد و پیمان گذشته ای امید زندگانی تا به کی نامهربانی گو چه کردم من که دیگر قدر عشقم را ندانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 23:18 توسط موژان |
|
|
ایمان بیاوریم به آغاز ِ فصل ِ سرد شاید حقیقت آن دو دست ِ جوان بود که زیر ِ بارش ِ یکریز ِ برف مدفون شد. ایمان بیاوریم به آغاز ِ فصل ِ سرد ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل به داس های واژگون شده ی بیکار و دانه های زندانی. نگاه کن که چه برفی می بارد... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 17:4 توسط موژان |
|
|
يکي گفت بي تو زمونه يه کمي نامهربونه
من مي گم بي تو زمونه شعر تنهايي مي خونه اون مي گفت بي تو زمستون جاي هر فصلي مي مونه من مي گم راز بهارو جز تو هيچکس نمي دونه اون مي گفت بي تو نمي خوام مَردِ عاشقي بخونه من مي گم مرداي عاشق بي تو مُردن کنجه خونه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 17:0 توسط موژان |
|
|
افسانه حیات چیزی جز این نبود:
یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:59 توسط موژان |
|
|
عقل می گفت که دل منزل وماوای من است
عشق خندید که یا جای تو یا جای من است عقل می گفت بپرسید دشوار تر از مردن چیست عشق گفتا که فراق از همه دشوار تر است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 16:56 توسط موژان |
|
|
با تو ام ای سهراب٬ ای به پاکی چون اب
یادته گفتی بهم ٬ تا شقایق هست زندگی باید کرد؟ نیستی سهراب٬ ببینی که شقایق هم مرد٬ دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد؟ یادته گفتی بهم ٬ اومدی سراغ من نرم و اهسته بیا که مبادا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی تو؟ اومدی اهسته نرم تر از یک پر قو خسته از دوری راه خسته و چشم به راه... یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار ؟ فکر کنم شدم دچار... تو خودت گفتی که تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه٬ من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 21:0 توسط موژان |
|
|
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
عاشقی بی سر و سامانم و تدبیری نیست شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟ عاجزم چاره ی من چیست چه تدبیر کنم؟ مدتی شد که در ازارم و می دانی تو به کمند تو گرفتارم و می دانی تو خون دل از مژه می بارم و می دانی تو از برای تو چنین زارم و می دا نی تو مکن ان نوع که ازرده شوم از خویت دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت نکنم بار دگر یاد قد دلجویت بشنو پند و مکن قصد دل ازرده ی خویش ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده ی خویش
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 20:58 توسط موژان |
|
|
با تو اغاز کردم.
زیستن را به من اموختی .بهترین بهانه بودی برای دلتنگیهایم اکنون نیز حضور تو تسکین است نمی دانم چگونه تو را بسرایم که نگاهت یک دیوان قصیده است قامتت ستاره باران باد.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 20:57 توسط موژان |
|
|
لیلا نام تمام دختران مشرق زمین
منم لیلا نه آن لیلای بی همتا که ازمجنون بشد افسانه دنیا که من لیلای پردردم خودم افسانه می گردم منم لیلا نه آن لیلای بی مجنون که کرد او قلب یارش خون که من لیلای مجنونم خودم دیوانه می گردم منم لیلا نه آن لیلای بی محرم که شد بی یاروبی همدم که من لیلای چون کوهم خودم غمخانه می گردم ..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 14:13 توسط موژان |
|
|
واین منم
زنی تنها درآستانه ی فصلی سرد درابتدای درک هستی آلوده ی زمین ویأس ساده وغمناک آسمان وناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت زمان گذشت وساعت چهاربار نواخت .... درکوچه باد می آید این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد می آمد |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 14:10 توسط موژان |
|
|
میدونی از نظر من بدبخترین ادما کیان؟؟؟ اونای هستن که وقتی بارون میاد میگن اه الان خیس میشیم بعد میدون میرن زیر یه سقفی تا به قول خودشون خیس نشن! خیلی بدبختن مگه نه؟؟؟چون حتی نمیدونن بارون چیه که بتونن لمسش کنن! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 14:5 توسط موژان |
|
|
بهش گفتم نه!
گفت می تونیم از وجود هم ارامش بگییریم گفتم نه! دیگه جواب نداد . فهمیدم واقعا تموم شد .کسی که ۵سال با فکرش زندگی میکردم رفت .یعنی مرد! نمیدونم چرا ولی احساس کردم اونی که می خواستم نبود با تمام وجودم گفتم نه ولی حرف دلم نبود ولی از خودش یاد گرفتم فقط خودم تنها خودم من اصلا از اون ادمایی نیستم که بگم پشت دستم داغ می کنم تا دیگه عاشق هیچکی نشم بر عکس منتظر یه دونه نابشم!!!!! من همین جا اعلام می کنم اینجانب موژان که از ۱۵/۱۰/۶۷ تا ۱۱/۹/۸۴ زندگی میکرد مرد و بلند داد میزنم این منم زنی تنهای تنها در استانه ی فصل سرما! یا حق!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 22:57 توسط موژان |
|
|
کافیه یک بار سقوط کنی !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 20:12 توسط موژان |
|
|
اولين سالروز مردنم مبارک ... و تو تنها چند روز قبل مرا از زندگيت خط زدی می فهمی ؟ من خط خوردم
حالا شمع ها رو فوت کن . |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 20:12 توسط موژان |
|
|
این از من به شما نصیحت
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 23:5 توسط موژان |
|
|
واسه کسی که یه روزی فکر می کردم نبودنش واسه من محاله!!!!!!!
عزیزکم!! برگ از درخت خسته میشه.............وگرنه پاییز بهونست!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 22:57 توسط موژان |
|
|
تنهاییم را بخش به بخش .حرف به حرف.لحظه به
لحظه می فروشم خریداری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 19:42 توسط موژان |
|
|
یکی از دوستام امروز بهم گفت:به قول شاعر
مارو باش که فکر می کردیم می شه عاشق بود و موند مارو باش که فکر می کردیم می شه از عاشقی خوند بیچاره شگست عشقی خورده.می دونید من چی گفتم بهش؟؟ گفتم:می کشمت دستم بهت برسه می دونید چی جوابم داد؟؟ گفت:موندن و سوختن و ساختن همه یادگار عشقه انتقام از تو گرفتن کار من نیست کار عشقه!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 22:2 توسط موژان |
|
|
امروز سر زدم به وبلاگی که اسمش این بود هر کی عاشق بیاد
یه شعر خیلی باحالی دیدم که اولش هندم گرفت ولی راستش بخواین به شاعرش حسودیم شد این بود با تو بودن آرزوم شـــــــد خنده هات، برق لبـــــام شد اصلا انتظــــــــــار نداشتم که بیای تو ســـــــر نوشتم رسم روزگــــــــــار همینه اونی که می خوای، غمینه حتی فکــر شو نکــــــردم کـــــــــه بگی دورت بگردم تو پر از غــــــــرور مبهم توی جاده های درهــــــــــم به داد دلــــــــــــم رسیدی خنده هامو تو بــــــوسیدی روزامون گذشتـــو رفیش جز غصه، چیزی نمـوندش وقتی تو گفتی، می مونی دیگه رفت نــــــــامهربونی با تو من عــــــــاشقترینم بی تو من ،تنهــــــــــاترینم شادی تو ،تنهــــــا بهونه دیدی سبز شد، گل پونــــــه دیدی وقتی خنده بـــــاشه همیشه صفا ، بــــــــــاهاشه تــــــــــو کلام اولینــــــی تو نگــــــــاه آخــــــــــرینی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 21:52 توسط موژان |
|
|
میدونی چیه؟؟؟؟
خسته شدم از بس که تظاهر کردم تظاهر کردم عشق می شناسم .از بس که جمله های قشنگ نوشتم شما ها هم گفتید به به خسته شدم.میحوام این دفعه حرف دلم بزنم چرا فقط من؟؟؟چرا فقط من باید ناز مردم بکشم؟؟چرا فقط من نباید ناراحت بشم؟؟؟؟ بابا به خدا خسته شدم از بس که ناز این و اوون کشیدم.از بس که الکی تظاهر کردم از هیچی ناراحت نمیشم از بس که نشون دادم بی غمم!! خسته شدممممممممممممم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 17:2 توسط موژان |
|
|
وصیتم این است! تاری از طلای مویت را در دست من بگذار...می خواهم وقتی به انتهای آسمان رفتم٬ آن را به موهای بلند خورشید گره بزنم! تا هرکس خورشید را نگاه کرد خطوط پاک چهره ی تو را ببیند!!!.... آن وقت همه خواهند دانست٬ عشق بهاری من که بوده است! همین را می خواهم و دیگر هیچ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 16:48 توسط موژان |
|
|
عشق راز است ....
راز بین من و توست و بر ملا نمی شود .... هیچ وقت پایان نمی یابد . مگر به مرگ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 16:40 توسط موژان |
|
|
عزیزکم غصه نخور!!!!!!!!
تو فقط در همین لحظه زندگی میکنی این نیز میگذرد چون میگذرد پس غمی نخواهد ماند!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 16:38 توسط موژان |
|
|
یادمون باشه واسه کنار هم بودن فرصت زیادی نداریم چون هممون مسافریم یادمون باشه واسه دوست داشتن هم دیگه فرصت زیادی نداریم پس معطلی چرا؟ یادمون باشه واسه به یاد هم بودن نه فاصله مطرحه ،نه زمان، پس تا هستیم به یاد هم باشیم یادمون باشه عزیزا رو به حکم عزیز بودنشون ببخشیم و دلگیری هامونو زیر پا له کنیم چون فرصت موندن کوتاه کوتاه یادمون با شه آدما رو دوست داشته باشیم ،زمین رو دوست داشته باشیم،خدا رو دوست داشته باشیم به حرمت همون فرصت کوتاه یادمون باشه فلسفه او مدنمون دوست داشتن بود،عشق ورزیدن بود ،زندگی بخشیدن بود نه............ نفرت و دشمنی و فراموشی اینجوری زمانی که مسافر شدی و سفر کردی واسه همه اونائی که به یا دشون بودی،دوسشون داشتی،و حرمتشونو حفظ کردی زنده ای و این یعنی ماندگاری تا ابد!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 22:9 توسط موژان |
|
|
بگوييد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربان بود ولي مهرباني نديد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوشي بود در زندگي احساس تنهايي مينمود
و خلاصه بنويسيد زنده بودن را براي زندگي دوست داشت و زندگي را به خاطر بودن او... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 22:8 توسط موژان |
|
|
تنهاتر از آنم که به تنهایی تو فکر کنم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 22:5 توسط موژان |
|
|
امروز نمازم را پشت به قبله خواندم تازه فهمیدم خدا همه جا هست |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 22:3 توسط موژان |
|
|
حرفها كه تكراري ميشوند،غصه ها كه عادي مي شوند،شعرها كه
بي صدا مي شوند وقتي كه حتي اتفاقها معمولي مي شوند،بارانها از سر تكرار مي بارند و بهارها از سر عادت گل مي كنند وقتي همة روزهاي تقويمت مثل هم مي شوند،شنبه با جمعه فرقي نمي كند،زمستان با بهار، امسال با پارسال وقتي به آسمان يكجور نگاه مي كني ، به خودت يكجور نگاه مي كني ، و حتي به خدا و مي خواهي زندگي را سخت نگيري تا زندگي بر توسخت نگيرد،
و لحظه ها روال عادي خودشان را داشته باشند،بهار هر وقت دلش خواست بخندد وزمستان هر وقت خواست دلش بگيرد، ؟!!!………………… آن وقت مثل سنگريزه اي در دل كوه گم مي شوي بدون آنكه كمترين اثري بگيري يا كمترين اثري ببخشي مثل يك روز بي خاطره به پايان مي رسي بدون آنكه حتي لحظه اي در حافظه اي ثبت شده باشي
اما به خاطر خدا هم كه شده ا ينقدر مثل مرداب در خودت
غرق نشو و كمي هم
جرأت دريا شدن داشته باش |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1384ساعت 22:0 توسط موژان |
|
|
واسه کسی که خیلی دوستش دارم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 15:35 توسط موژان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
موژان محمد رضا موژان |
|
RSS
|