![]() |
![]() |
|
| به پاس لحظه های با تو بودن |
|
اگر ماه بودم٬ به هرجا كه بودم٬
سراغ تو را از خدا ميگرفتم. و گر سنگ بودم٬ به هر جا كه بودي٬ سر رهگذار تو٬ جا ميگرفتم.
اگر ماه بودي به صد ناز ـ شايد ـ شبي بر لب بام من مينشستي. وگر سنگ بودي٬ به هر جا كه بودم٬ مرا ميشكستي٬ مرا ميشكستي!
(فريدون مشيري) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 13:32 توسط محمد رضا |
|
|
شب سردی است و من افسرده.
راه دوری است و پایی خسته. تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم٬ تنها٬ از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها. سایه ای از سر دیوار گذشت٬ غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها باز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر٬ سحر نزدیک است. هردم این بانگ برآرم از دل: وای٬ این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است. دیگران را هم غم هست به دل٬ غم من٬ لیک٬ غمی غمناک است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 17:18 توسط محمد رضا |
|
|
به من ميگفت:
آنقدر دوستت دارم که اگر بگويي بمير، ميميرم...
باورم نمي شد...
فقط يک امتحان ساده٬
به او گفتم بمير...!
سالهاست در تنهايي پژمرده ام...
ای کاش امتحانش نمي کردم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 9:41 توسط محمد رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
موژان محمد رضا موژان |
|
RSS
|