![]() |
![]() |
|
| به پاس لحظه های با تو بودن |
|
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم تو نمیفهمی اندوه مرا چه بگویم با تو ای رفته ز دست شدم از مستی چشمان تو مست شده ام سنگ پرست مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست تو نمیفهمی اندوه مرا |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:44 توسط موژان |
|
|
اگه با دیدن من غم تو دلت جون می گیره من میرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره اگه با بودن من باغ تو ویرونه می شه میرم اما می دونم دل بی تو دیوونه می شه |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:40 توسط موژان |
|
|
گفتی که :
چو خورشید زنم سوی تو پر چون ماه شبی سر کشم از پنجره سر اندوه که خورشید شدی تنگ غروب افسوس که مهتاب شدی وقت سحر |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:56 توسط موژان |
|
|
هیچ کس برای ستاره گریه نخواهد کرد
هیچ کس اندوه ماه را باور نخواهد کرد واگر همچنان تو نیایی هیچ کس اخر این قصه را تمام نخواهد کرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 10:55 توسط موژان |
|
|
حيفِ عمرم
حيفِ لحظهِ هاي خوبي كه براي تو گذاشتم
حيفِ غصه اي كه خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حيفِ اون روزا كه كلي ناز چشماتو كشيدم
حيفِ شوقي كه تو گفتي داري اما من نديدم
حيفِ حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم
حيفِ رويام كه واسه تو از قشنگياش گذشتم
حيفِ شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب
حيفِ وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، تو خواب
حيفِ با وفايي من، حيفِ عشق و اعتمادم
حيفِ اون دسته گلي كه، توي پاييز به تو دادم
حيفِ فرصت هاي نْقرُم، حيفِ عمرم و دقيقه م
حيفِ هر چي به تو گفتم، راس راسي حيفِ سليقم
حيفِ اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده
حيفِ احساس طلائيم، حيفِ اين عشق و عقيده
حيفِ شاديم توي روزي كه ميگن تولدت بود
حيفِ عاشقيم كه گفتی اولش كار خودت بود
حيفِ اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم
حيفِ نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم
حيفِ اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا
حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا
حيفِ قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت
حيفِ اعتماد اون روز، حيفِ واژه ي خيانت
حيفِ اون همه دعاهام، واسه ي تو شب يلدا
حيفِ اون چيزي كه گم شد، ديگه ام نميشه پيدا
حيفِ اون شبي كه گفتم پيش تو كُمِه ستاره
حيفِ اون حرفا كه گفتی، گفتم اشكالی نداره |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 12:25 توسط موژان |
|
|
بالهایم را گشودم و آماده ی پروازم آیا با من همسفر خواهی شد؟ من همسفری می خواهم همراه و همراهی می خواهم راهوار در سفری از عشق تا جاودانگی سفری از امروز تا هر فردای نارسیده سفری از خود تا معبود و سفری از حضیض تا اوج انسانیت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 15:14 توسط موژان |
|
|
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست زندگی امتحان ریشه هاست.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 15:13 توسط موژان |
|
|
هزار سال به سوی تو امدم
افسوس! هنوز دور از منی ای امید محال من هنوز دور .از همیشه دورتر همیشه! اما در من کسی نوید میدهد که میرسم به تو! شاید هزار سال دیگر!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:2 توسط موژان |
|
|
بادا که در زمان تاریکی و تباهی شمع و چراغ باشیم ..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 22:7 توسط موژان |
|
|
اما من و تو دور از هم مي پوسيم غمم از وحشت پوسيدن نيست غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست از سر اين بام اين صحرا ، اين دريا پر خواهم زد ، خواهم مرد غم تو ، اين غم شيرين را با خود خواهم برد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 22:6 توسط موژان |
|
|
تو از کدامین سیاره کهکشان راه شیری قدم به درون قلعه متروک من گذاشتی و احساسی غریب را میان قطب های ابری درونم رعد و برق زدی. می شکنم قلب سفالینم را تا هنوز به دست ناجوانمردی هفت پاره نشده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 22:2 توسط موژان |
|
|
این دفعه
تنهای تنهای تنها برگشتم خیلی تنها! (موژان) |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:13 توسط موژان |
|
|
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را ، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست ..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 20:59 توسط موژان |
|
|
نه از دريا و قايق می نويسم
نه از زخم شقايق می نويسم
به ياد لحظه های با تو بودن
به ياد آن دقايق می نويسم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:20 توسط موژان |
|
|
اگر خورشید تابیدن را فراموش کند
و اگر باد وزیدن را و اگر پرنده پرواز کردن را و اگر ستاره درخشیدن را و اگر قلب ها عشق ورزیدن را هرگز تو را فراموش نخواهم کرد!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 20:1 توسط موژان |
|
|
اگر این دفترم را هم تمام کنم چه می شود؟؟؟ آیا صدایش می کنند؟؟؟ زمانی که سپیده از راه می رسد... من از او جانی دوباره می خواهم!!! آیا مرا به ضیافت یک شب سراسر عشق میهمان می کند؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 19:55 توسط موژان |
|
|
ببار باران...
بشوی آنچه که از او بر من مانده است بشوی بوی تنش را از بدنم ذهنم را بشوی از خاطراتش ببار باران... ببار بر من ببار که من نمی توانم ببارم چشمه ی اشکی ندارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 19:55 توسط موژان |
|
|
زندگی چیزی نیست که
لب تاقچه ی عادت از یاد من و تو برود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:12 توسط موژان |
|
|
هی نشین غصه نخور رفته که رفته!!!
اگه دوست داشت نمیرفت اونکه رفته! هی نشین غصه نخور رفته که رفته!!! اگه عاشق بود نمیرفت اونکه رفته! بی خیالش!مگه چند سال تو جوونی! بی خیالش!مگه چند سال تو میمونی!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:9 توسط موژان |
|
|
گاه
من از خود خسته ام گمان حرکتم نیست و اندیشه ام ره به تلاش و فعالیت نمی برد. آن گاه احساس می کنم علاج من تنها مردن است و بس اما خوب می دانم تنها راه درمان آن است که تو را با ور کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 20:47 توسط موژان |
|
|
در کنارم دیدنت چه باشکوه است و حمایتت را حس کردن چه دلپذیر ! مهربانم ! عطر حضورت را از مشام مشتاق جانم ، حتی لحظه ای دریغ مدار که بودنت را هر لحظه دیدن ، سعادتی غیر قابل وصف است . وقتی با تو سخن می گویم از آن همه خوشبختی مست می شوم ، چون خوب واقفم حتی برای لحظه ای با تو سخن گفتن ، برایم بسیار گرانبهاست . صدایت که می کنم قلبم آرام می شود ! از تصور حضور قدومت در لحظاتم ، لحظه نور باران می شود ، آنچنانکه نمی توانم چشم بگشایم . در این همه نور ذوب می شوم و از نو متولد می شوم . با روح مشتاق کودکانه ام در نور و عطر تو طواف می کنم ، نه ، پرواز می کنم ، اوج می گیرم و انگار از زمین جدا می شوم دلم را ، این دل کوچک بی قرار را به تو می سپارم ، سر بر زانوان پر مهر تو می گذارم ، تو مرا غرق آرامش می کنی ، تو مرا از اطمینان پر می کنی . حس حضورت محشر است . بالاترین موهبت زندگی ام ، تویی مهربان خوبم ، تو را دوست دارم ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 20:42 توسط موژان |
|
|
برای تو می نویسم . تویی که مرا با عشق خویش خلق کردی .تویی که پرواز به من آموختی بدون بالی برای گشودن . پر پرواز به من دادی بی آنکه خویش بر بال هایم بنشینی و اوج گرفتنم را به نظاره روی. خلقم کردی از هیچ ولی دوباره ویرانم کن که خود طاقت ویران کردن ندارم . بی تو هیچم و تو می دانی. تو می دانی وجودم را بر وجودت بنا نمودی و چه قصر سست بنیادی . قصری که تو بر دریاچه ی هوس ساختی و من بردشت نام آور عشق. تو ندانستی چه می کنی با قلب یخ زده ی من ومن می دانستم طریق دل بستن را.
می سرودم عشق را بی آن که بدانم قافیه را . می کشیدم پروانه را بر بوم گونه هایت بی آن که بدانم شمع چیست. دیگر گل را باور ندارم . نمی توانم آسمان را باور کنم. رفتی.... سفرت به خیر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 20:41 توسط موژان |
|
|
کسی که آسمانی است
مرگ برایش آغاز کامیابی است
بی تردید کامیابی از آن اوست
اگر کسی در خیال خود سپیده دمان را در آغوش بگیرد
جاودانه میشود
وکسی که شب درازش را به خواب می رود
به یقین در دریای خوابی ژرف ، محو می شود
کسی که در بیداریش زمین را تنگ در آغوش میگیرد
تا به آخر بر روی زمین خواهد خزید
و کسی که سبکبار و آسوده با مرگ مواجه شود
از مرگی که به دریا می ماند، با اطمینان عبور خواهد کرد
* جبران خلیل جبران * |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 20:41 توسط موژان |
|
|
نام من عشق است.
مي شناسيدم؟
زخمي ام زخمي سراپا،
مي شناسيدم؟
باشما طي كرده ام راه درازي را
خسته ام خسته،
مي شناسيدم؟
اين زمان گرچه ابري پوشانيده است رويم
من همان خورشيد تابانم
مي شناسيدم؟
اين چنين بيگانه از من رو برنگردانيد،
در كف فرهادتيشه من نهادم،من
من شكستم بيستون را،من
من همان مهران سالهاي دورم
رفته ام از يادتان يا،
مي شناسيدم؟
نام من عشق است،
مي شناسيدم؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 20:37 توسط موژان |
|
|
بهت لبخند میزنم
میگم چشم هرچیزی که تو بگی و هر کاری که تو بخوای ولی....................ولی.............اه ولی توی روحم توی وجودم توی قلبم توی احساسم مردی!!! اون فرشته ی نجاتی که فکر می کردم اومده و من و از تمام تنهاییا و خستگیها میخواد نجات بده مرده!!!! ولی بازم بهت میخندم میگم هرچی که شما بگید ولی................................... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 20:35 توسط موژان |
|
|
گناه اصلی من چیست؟
همین که زاده شدم و چون سایه بر گوهر انسانی آویختم ما هر یک خورشید خود را سیاه می کنیم ما خود گناه خویشیم به بودن٬نه کردن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 14:20 توسط موژان |
|
|
روزي كه به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افكند كه تا اخر عمر با من خواهد ماند! گفتم كيستي؟ گفت : غم . خيال ميكردم غم نام عروسكي است كه ميتوان با آن بازي كرد. ولي حالا فهميدم كه : خود عروسكي هستم بازيچه ي دست غم |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 23:17 توسط موژان |
|
|
دلم من شکسته تر از شیشه های شهر شماست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:48 توسط موژان |
|
|
یک نفر مست پیش می آید
کوزه بر دست پیش می آید عاشقی جرم نیست ای آدمها اتفاق است پیش می آید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:42 توسط موژان |
|
|
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی !
دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوی ٬ در بگشای ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:30 توسط موژان |
|
|
عشق ژرفایش را جز در لحظه ای فراق در نمی یابد .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:29 توسط موژان |
|
|
آنهایی که نمی توانند گذشته را به خاطر بیاورند ، محکوم به تکرار مجدد آن هستند . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:28 توسط موژان |
|
|
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری !
چه بی تابانه تو را طلب می کنم ! بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست . و فاصله تجربه ئی بیهوده است .
بوی پیرهنت این جا و اکنون .
کوه ها در فاصله سردند . دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند . بی نجوای انگشتانت فقط . و جهان از هر سلامی خالی است . (احمد شاملو) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 23:19 توسط موژان |
|
|
مي خوانم تورا با تمام تمنايي که دارم. و تورا احساس مي کنم که تو بي احساس تريني! تورا فرياد ميزنم هرچند بغض تو راه صدايم را بسته. وبه ياد تو مي بارم. آنگاه که ابر چشمانم با رعدنگاه تو در اعماق قلبم فرو مي بارد! غرورم را به ستارگان هديه مي کنم ودر پس پرده ي چشمانت و خاموشي لبانت در انتظار معجزه اي مي مانم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 23:13 توسط موژان |
|
|
بسترم صدف خالی یک تنهاییست
وتو چون مروارید گردن آویز کسان دگری... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 19:36 توسط موژان |
|
|
چشمان سردت را به کدامین زمستان فروختی
که من در هیچ تقویمی پیدایشان نکردم با نگاهت کدامین بهار را منجمد ساختی که از سرمای نگاهت شمع روز میلادم بی پرواز ماند دریابم که برای مهربانی هرگز دیر نیست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 19:35 توسط موژان |
|
|
رفته بودم سر حوض تا ببينم شايد، عکس تنهاي خود را در اب. اب در حوض نبود ماهيان ميگفتند: هيچ تقصير درختان نيست. ظهر دم کرده ي تابستان بود، پسر رو شن اب لب پاشويه نشست و عقاب خورشيدريال امد او را به هوا برد که بورد . به درک راه نبرديم راه به اکسيزن اب. برق از پولک ما رفت که رفت. ولي ان نور درشت، عکس ان ميخک قرمز در اب که اگر باد مي امد دل او ،پشت چين هاي تقافل مي زد ، چشم ما بود. روزني بود به اقرار بهشت. تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت کن و بگو ماهي ها حوضشان بي اب است. باد مي رفت به سر وقت چنار. من به سر وقت خدا مي رفتم (با تشکر از کسی که سنگ صبور نغمه های سرد تنهاییم بود محمد رضای عزیز! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 19:32 توسط موژان |
|
|
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک اشک ندامت چه سود... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 19:42 توسط موژان |
|
|
"به پاي تو افتادن هميشه قامتي بلند ميخواست......."
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 19:40 توسط موژان |
|
|
از یاد مبر که از یاد نخواهمت برد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 19:39 توسط موژان |
|
|
بنويس .....بنويس که خالی شوم از حجم سنگين درد بنويس...که نخورده مستم از طعم سرخ عشق... خرابم کن .....خمارم کن.....فنايم کن که بودن بی تو زندگی را نشايد. تو ای بارانی ترين لحظه های ناب.... ای همسفر رؤياهای خواب... بنويس که همه ی ثانيه هايم بوی تورا می دهند و من هنوز خيسم از امواج بلند نگاهت و هنوز مستم از طعم سرخ عشق وهنوز سرشارم از عطر ساحل خيس گونه هات..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 19:36 توسط موژان |
|
|
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان چراغی بیا ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگروم فروغ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 19:33 توسط موژان |
|
|
عشق ها می میرند .............. رنگ ها رنگ دگر می گیرند ............ و فقط خاطره هاست ............ که چه شیرین و چه تلخ ................ دست نا خورده بجا می ماند
نازنينم چه دعا بهتر از اين گريه ات از سر شوق خنده ات از ته دل هر غروبت دلشاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 19:30 توسط موژان |
|
|
در خواب ناز بودم شبی ...دیدم کسی در میزند ...در را گشودم روی او ... دیدم غم است در
میزند ...ای دوستان بی وفا ...از غم بیاموزید وفا ...غم با همه بیگانگی...هرشب به من سر میزند......... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 19:29 توسط موژان |
|
|
خنده’تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته به این می خندم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 22:33 توسط موژان |
|
|
ديريست بلبل ِ خانه مان آواز ِ عادت را با ذوق ميخواند و چه چهه ی وابستگی سر ميدهد!...
ديگر هيچ پرنده ی اسير در قفسی آواز ِ رهايی را نميخواند انگار... گويا فراموش کرده اند آزادی را... پرواز را... نه... نفرين ِ عادت نميتواند مرا بگيرد... نميگذارم... لحظه ای فرياد ِ سکوتم بی صدا نخواهد شد... نه... هرگز نخواهد شد... آی غوطه وران در تاريک ترين روشنايی مرا رها کنيد... اينجا مال من نيست... آزادم سازيد... بخدا اين قفس ِ طلايی جای من نيست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 22:32 توسط موژان |
|
|
وقتی از تو جدا میشوم و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو،یک
عمرفرصت برای گریستن دارم اما برای تماشای تو همی یک لحظه باقی است وشایدهمین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 22:29 توسط موژان |
|
|
و دست زندگی چه سبک می شود
و شب چه پر ترانه انگاه که به همه عشق می ورزیم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 22:27 توسط موژان |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 21:49 توسط موژان |
|
|
به حقیقت هر کسی تنهاست ... و تنهایی مصیبتی است همچون درد ... که نمی توان کسی را در آن سهیم کرد ... و همدردی ... مفهومیست همچون نیرنگ... همچون امید ... سراپا پوچ ... سراسر دروغ ...! ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 17:23 توسط موژان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 |
| نویسندگان |
|
موژان محمد رضا موژان |
|
RSS
|